شانزلیزه ی هنر ***برکه ای از جنس باران

هنر کلید فهم زندگی است***خیلی ساده نرسیدیم سر صحنه واسه اجرا ،انگاری که محض خنده گرگ زد به گله ما

در رفتارم تجدید نظر خواهم کرد...
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

 ﮔﺎﻫﻲ ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮاﻫﺪ ﺑﻪ ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺑﮕﻮﻳﻢ اﮔﺮ ﺩﺭ ﺑﺮاﺑﺮ ﺑﻲ اﺩﺑﻴﺖ ﺳﻜﻮﺕ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﺣﺘﺮاﻡ ﺑﻠﻜﻪ اﺯ ﺭﻭﻱ اﺟﺒﺎﺭ اﺳﺖ و اﻟﺒﺘﻪ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻦ اﺣﺘﺮاﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ

 اﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﻟﻢ ﺷﻜﺴﺖ

 ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﺭا ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻱ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺧﻮاﻫﻢ ﺩاﺩ ...


اﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺧﻮاﻫﻢ ﮔﺮﻳﺴﺖ
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اﻱ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﭘﻴﺶ ﺷﻤﺎﺳﺖ

ﻏﻢ اﻳﺮاﻥ ﻫﻤﻪ ﺗﺸﻮﻳﺶ ﺷﻤﺎﺳﺖ

ﺗﺎ ﻓﺮﻳﺪﻭﻧﻢ و ﻓﺮﺧﺰاﺩﻡ

ﺷﻌﻠﻪ ﺁﺗﺸﻢ و ﻓﺮﻳﺎﺩﻡ

ﺩﻝ ﻣﻦ ﺁﺗﺶ ﺟﺎﻭﻳﺪاﻥ اﺳﺖ

ﺯﻧﺪﻩ و ﻣﺮﺩﻩ ﻣﻦ اﻳﺮاﻥ اﺳﺖ 

/

ﺭﻭ ﻧﻮﺷﺖ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺮﺩ اﻳﺮاﻥ ﺯﻣﻴﻦ

ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ ﻓﺮﺧﺰاﺩ


مثل یک گناه...
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

یک برگ از زمان جدا میشود وقتی تو از کنارم میروی

از همان آغاز این عشق من از عاقبت آن میترسیدم

 همانند یک گناه تو را پنهان کردم

کسی مرا با تو ندید

در حالی که درونم میگریست چشمانم خندید....

پ.ی : ترجمه شده از ترانه ترکی.... وای که خیلی حالم بده !!!


"بعضی" ها
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

"بعضی" ها هستند که حضورشان جان می بخشید به زندگی ما . 
این "بعضی" بسان نقاشانی هستند که تابلویی بی جان را رنگ و لعاب میبخشند .
این " بعضی " ها گاهی پر رنگ، گاهی بی رنگ ، گاهی بی خواب، گاهی بیتاب ،
گاهی پر شور، گاهی بی حوصله، گاهی مهتابی، گاهی بارانی،
و گاهی ، گاهی و گاهی .... اما با هر "گاهی" که باشند همیشه ماندگارند
و وجودشان امیدست برای زیستنی دوباره
و من این "بعضی" ها را عاشقانه دوست دارم.!

از شوق به هوا میپرم و خوب میدانم سال هاست که مرده ام...
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:


اینجایم با تلی از خاکستر 
پا بر تیغ میکشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان میدهم
سیاه سیاهم
خوب میدانم
سالهاست که مرده ام
حسین .پناهی
مدل : کتایون .ل 
طراحی از : زن بارانی

 
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

بازترین پنجره‌های شهر در حسرت عبور ردّ پاهای تو به جاده چشم دوخته‌اند. باران که می‌بارد، بوی حضور تو در فضا پراکنده می‌شود. در انتظار تو سروهای خیابان به آسمان پیوسته‌اند. آبی‌ترین لحظه‌ها بی‌گمان لحظه آمدن توست. 
روزی که تو بیایی دست‌های من شکوفاتر خواهد شد. دست‌هایی که روزگاری از انتظار نوشت، از آمدن تو خواهد نوشت. آسمان زیباتر از هر بار خواهد بارید و تو آمیخته با عطر باران سرود ماندن را برایم خواهی خواند. لبخند، چهره‌‌ام را زینت خواهد بخشید و آینه‌ها شفاف‌تر از گذشته با من هم‌ کلام خواهند شد. نام جاده که می‌آید یاد تو می‌افتم. به پنجره که نگاه می‌کنم یاد تو می‌‌افتم. باران که می‌بارد بوی عطر حضور تو را حس می‌کنم. ... روزها می‌گذرد یکی پس از دیگری. تقویم‌ها بی‌حضور تو روزهای ساکت و یکسان خویش را می‌گذرانند... روزهای خورشید پشت ابر را! روزهای بی‌حضور تو یکی پس از دیگری می‌گذرد و من هر روز که می‌گذرد خوشحال‌ می‌شوم... خوشحال می‌شوم که یک روز به دیدارت نزدیک شده‌ام. 

تقویم‌ها بیشتر از من عجله دارند و من دوست دارم تا انتهای این نوشته فقط بنویسم: بیا... بیا...

دل نوشته ای از نیما


هیاهوی نبودنت از من مرد ساخت...
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:
 
برای تو هیچ پیامی ندارم
دلتنگیم نه در کلامی میگنجد، نه در پیامی!
اینجا زنی در انتظارت نیست...
هیاهوی نبودنت از من مرد ساخت...

دلم کمی کودکی می خواهد ...
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دلم کمی کودکی می خواهد،کمی بچگی،بی تکلیفی،بی نگرانی برای فردا...دلم کمی خنده می خواهد، نه لبخند،خنده ای بی پروا همچون پرواز بادبادک در باد،قهقه های ناب کودکانه...دلم مشق شب می خواهد با خمیازه های پی در پی، با یک پاک کن از اونهایی که می گفتن حتی خودکارم پاک می کنن و من بی صبرانه منتظر نوشتن با خودکار...
دلم بک تکه گچ می خواهد از پای تخته سیاه...دلم می خواهد بدوم و بدوم وبدوم تا همپای بادشوم به همه جا سرک بکشم،حتی کوچکترین روزنه ی وجود آدمها...
دلم کمی آرامش ,کمی...دلم کمی فریاد می خواهد...دلم کمی فردا می خواهد...
اندکی فقط.اندکی کودکی میخواهم....

 


حالم خوب نیست ...
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

حالم خوب نیست ,قبل ها کمتر بد بودم!آن وقت ها را مى گویم که احمق تر از الان بودم!
آن وقت هایى که ته جیب هایم, کمى خدا براى وقت هاى دلتنگى پیدا مى شد.
آن وقت هایى که بغض هایم دلیل داشت,که اشک هایم را فقط بعد از باخت "پرسپولیس" مى شد دید!آن وقت هایى که روز تولدم ذوق زده بودم, که از حالا یک سال بیشتر آدم حسابم مى کنند.آن وقت هایى که تا یک خط چرند مى نوشتم, فکر مى کردم روزى شاعر بزرگى مى شوم.آن وقت هایى را مى گویم که کلى آرزو براى امروزهایم داشتم, و حالا دیگرحالم خوب نیست.

 


 
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

تـن تـو آهـنگی است

و تـن من کلمه ای است

که در آن می نـشیند

تا نـغمه ای در وجود آیـد

سروده ی که تـداوم را می تـپد

در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست:

قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد.

و در سکـوتـت همه صداها

فـریـادی که بـودن را

تـجربـه می کـند.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

 

 

 

احــمد شــاملو


 

 

 

 

 

 


← صفحه بعد