شانزلیزه ی هنر ***برکه ای از جنس باران

هنر کلید فهم زندگی است***خیلی ساده نرسیدیم سر صحنه واسه اجرا ،انگاری که محض خنده گرگ زد به گله ما


دلم کمی کودکی می خواهد،کمی بچگی،بی تکلیفی،بی نگرانی برای فردا...دلم کمی خنده می خواهد، نه لبخند،خنده ای بی پروا همچون پرواز بادبادک در باد،قهقه های ناب کودکانه...دلم مشق شب می خواهد با خمیازه های پی در پی، با یک پاک کن از اونهایی که می گفتن حتی خودکارم پاک می کنن و من بی صبرانه منتظر نوشتن با خودکار...
دلم بک تکه گچ می خواهد از پای تخته سیاه...دلم می خواهد بدوم و بدوم وبدوم تا همپای بادشوم به همه جا سرک بکشم،حتی کوچکترین روزنه ی وجود آدمها...
دلم کمی آرامش ,کمی...دلم کمی فریاد می خواهد...دلم کمی فردا می خواهد...
اندکی فقط.اندکی کودکی میخواهم....

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱| ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ| توسط مادموازل باران پایئزی| نظرات () |


حالم خوب نیست ,قبل ها کمتر بد بودم!آن وقت ها را مى گویم که احمق تر از الان بودم!
آن وقت هایى که ته جیب هایم, کمى خدا براى وقت هاى دلتنگى پیدا مى شد.
آن وقت هایى که بغض هایم دلیل داشت,که اشک هایم را فقط بعد از باخت "پرسپولیس" مى شد دید!آن وقت هایى که روز تولدم ذوق زده بودم, که از حالا یک سال بیشتر آدم حسابم مى کنند.آن وقت هایى که تا یک خط چرند مى نوشتم, فکر مى کردم روزى شاعر بزرگى مى شوم.آن وقت هایى را مى گویم که کلى آرزو براى امروزهایم داشتم, و حالا دیگرحالم خوب نیست.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱| ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ| توسط مادموازل باران پایئزی| نظرات () |

 

تـن تـو آهـنگی است

و تـن من کلمه ای است

که در آن می نـشیند

تا نـغمه ای در وجود آیـد

سروده ی که تـداوم را می تـپد

در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست:

قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد.

و در سکـوتـت همه صداها

فـریـادی که بـودن را

تـجربـه می کـند.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

 

 

 

احــمد شــاملو


 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ| توسط مادموازل باران پایئزی| نظرات () |

گفتگوی من و نازی زیر چتر :
نازی: بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه 
میگم که خیلی قشنگه بشر تونسته آتیشو کشف کنه
و قشنگتر اینه که
یاد گرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ ی روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدا نشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من: هیچی نازی
دانشمندا تز میدن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آنها هم تموم بشه
اون وقت بشر
لباسا رو میکنه و با هلهله
از روی آتیش میپره
نازی: دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من و تو
چطوری ثبت میشه
من: عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو وارونه ثبتش میکنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت میمونه
نازی: رنگی یا سیاه سفید ؟
من: من سیاه و تو سفید
نازی: آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمیشن آتیشا
من: نمیدونم والله
چتر رو بدش به من
نازی: اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من: نه عزیز دل من ،آدم بود ...!
من و نازی / حسین پناهی 
نوشته شده در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ| توسط مادموازل باران پایئزی| نظرات () |


عشق بزرگ

 زمانی عشق بزرگی دو نیم کرد زندگی ام را.

نیمی همچنان به خود می پیچد در جایی دیگر

چون ماری دو نیم شده.

 گذر سال ها آرامم کرده است

قلبم را شفا بخشیده و چشمانم را خشکانده.

 و من همچون کسی هستم سرگردان در بیابان ِ یهودی ،

خیره به نشانه ای :

"مرز دریا "

ناتوان از دیدن ِ دریا

اما آگاه از آن.

 این چنین به یاد می آورم چهره ات را در همه جا

در " مرز ِ چهره "ات.

یهودا آمیچای/ترجمه ی فریده حسن زاده-مصطفوی

پ .نوشت : 

یهودا امیحای(۳ مه ۱۹۲۴-۲۲ سپتامبر ۲۰۰۰) شاعر اهل اسرائیل بود. از نظر بسیاری-هم در اسرائیل و هم در سطح بین‌المللی-امیحای به‌عنوان بزرگ‌ترین شاعر معاصر اسرائیلی شناخته می‌شود. او همچنین یکی از اولین افرادی بود که با الفاظ محاوره‌ای به عبری شعر سروده‌اند.امیحای در سال ۱۹۸۲ جایزهٔ اسرائیل[۱] را به خاطر خدمات‌اش در زمینهٔ شعر عبری دریافت کرده بود.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ| توسط مادموازل باران پایئزی| نظرات () |

مقدمه :ماه بالای سر آبادی است ,اهل آبادی در خواب !روی این مهتابی خشت غربت را می بویم .باغ همسایه چراغش روشن من چراغم خاموش.../سهراب سپهری 

×××
متنی از نویسنده ،شاعر و روزنامه نگار سوئدی
 "استیگ داگرمن"
 شرح حالیست از غربت و مهاجرت . متن رو هم خودم ترجمه کردم !!
گریز " ما "را انتخاب کرد :
پرنده پرواز ( در اینجا گریز ) را انتخاب میکند ،
" ما "این را انتخاب نکردیم ، 
گریز " ما "را انتخاب کرد .
برای همین" ما "اینجا هستیم.
" شما "یی که انتخاب نشدید 
اما در هر حال آزادی را حس میکنید ،
کمک کنید به " ما " تا سنگینی این گریز را با خود حمل کنیم 
غل و زنجیر پا (پایمان) را انتخاب کرد ،
"ما " راهپیمایی (جا به جایی ) را انتخاب کردیم .
شب بخشنده بود ،" ما "حالا اینجا هستیم .
" شما " بی شمار هستید ،
آیا میتوانیم " ما "بی شمار شویم و بدانیم آزادی چیست ؟
هیچ کس تنگنا ( وضیت اضطراری ) را انتخاب نمیکند ،
 "ما " این را انتخاب نکردیم 
او" ما "را اتخاب کرد و حالا اینجا هستیم
" شما "یی که انتخاب نشدید میدانید 
آزادی چقدر وزن دارد (چه بهایی )،
کمک کنید به "ما " تا حمل کنیم این آزادی را
  این هم متن سوئدی ش :
 : Flykten valde oss
Fågeln väljer flykten. Vi valde den icke.
Flykten valde oss. Därför är vi här.
Ni som ej blev valda -men ändå frihet äger,
hjälp oss att bära den tunga flykt vi bär!
Bojan väljer foten,Vi valde att vandra.
Natten var barmhärtig.Nu är vi här
Ni är för många,kanske den frie trygge säger.
Kan vi bli för många som vet vad frihet är ?
ingen väljer nöden.Vi valde den icke.
Den valde oss på vägen.Nu är vi här .
Ni som ej blev valda! Ni vet vad frihet väger!
Hjälp oss att bära den frihet vi bär.
Stig Dagerman
پی نوشت : شاید با ترجمه کردنش اون احساس به مخاطب انتقال نشه
 اما برای من کاملا درک شدست ...
**غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم ***


نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ| توسط مادموازل باران پایئزی| نظرات () |

همانطور که حضور هیچکس در زندگی ما بدون دلیل وبی حکمت نیست ،
سر و کله ی یه کتاب پیدا شدن هم تو زندگیمون بدون معنا نیست
و حکایتی داره برای خودش عجیب ...

دیروز گریستم
برای تمامی روزهایی که گرفتار ،خسته و یا عصبانی بودم ، 
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم 
برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی ،بی احترامی و 
جدایی از خودم شده و موجب شده بود ، 
انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم ،
دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم ،
برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و برای تمامی کارهایی که فقط
بخاطر خوشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلا روحی ،
درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود ،
دیروز گریستم ،چون گاهی جز گریه کاری نمیتوان کرد .
دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم ،به این خاطر که مرا رنجانده بودند
و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم جز اینکه در دردی عمیق فرو روم
زمانی که در این درد فرو میروی ،رنج تو را بیدار میکند .
دیروز گریستم ،به خاطر اینکه خیلی دیر شده بود و به خاطر اینکه وقتش رسیده بود .
دیروز گریستم به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم
واقف بود ،دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم .
حال بسیار بدی داشتم اما در میان گریه هایم احساس رهایی کردم چرا که 
دیروز به خاطر همه چیز گریستم ...
دیروز گریستم /اییانلا ونزنت /مترجم : منصوره وحدتی احمدزاده

پی نوشت :
به روز هایی فکر میکنم
که هنوز او را ندیده بودم
روزهایی که انگار
هیچ مشکلی نداشتم
اتسوتادا
نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ| توسط مادموازل باران پایئزی| نظرات () |

 
خود را نمی بینم!
تو آیینه نیستی؟
یا من 
وجود ندارم

شعر: محمد علی بهمنی


نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱| ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ| توسط مادموازل باران پایئزی| نظرات () |

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید
کتی : تو دیوونه ای دختر ، به فکر خودت باش ،
کسی که لیاقت نداره جون تو جونش کنی همینه 
باران : اره حرفت کاملا درسته اما نه در این مورد ،
 این قضیه فرق میکنه 
کتی: هیچ فرقی نمیکنه ،تو فقط دوست داری که
 خودتو گل بزنی و با کلمات بازی کنی ،همین 
به لبخندی اکتفا میکنم و میگم اره حق با توئه ،
 تو راست میگی و حرف رو عوض میکنم 
میرم تو فکر ...اره شاید ۱ % حرف کتی درست باشه
 و خودمو گول میزنم
 اما من این گول زدن رو دوست دارم .
 آخه این بازی کلمات برام ی دنیا امید و خاطرات شیرین
 رو تداعی میکنه. 
، بی خیال، به قول ی نفر که یادم نمیاد کی بود
 " من کشنده خوابهای خویش  را دوست دارم "

 باران بی منطق از نوع عاشق 
پی نوشت : دورم از تو 
بی قرار گرمایی دلت ، می لرزم اینجا
احساس می شوی ...
چون سایه ی خمیده بر دیوار
می رقصی بر بی تابی من
و چه نزدیک است خاطراتت ،
چسپیده به ذهنم
نقش بی همتای رخسار تو ...
دلتنگی ام را می پوشانم
با بستری از کلمات
اما باز
کسی در دلم
تو را صدا می زند
ای آرامش دهنده ی شب های بی قراریم ...
نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱| ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ| توسط مادموازل باران پایئزی| نظرات () |

نگاهت می‌کنم شاید، هنوزم عاشقم باشی
کجا پر می‌کشی از من، تو که می‌ترسی تنها شی
نگاهت می‌کنم شاید، شب از عشق تو زیبا شه
یه چیزی مثل دل‌تنگی، توو چشمای تو پیدا شه
همین‌که عشقُ می‌فهمی، همین‌که با تو هم‌دردم
نمی‌شه یا نمی‌تونم یه لحظه از تو برگردم
هنوز دستاتُ می‌گیرم، هنوزم بی تو می‌میرم
اگرچه از تو دل کندم، اگرچه از تو دل‌گیرم
من و تو تازه گل کردیم، حالا که وقتِ رفتن نیست
بجز دلواپسی حسی، توو فرداهای بی من نیست
نگاهت می‌کنم شاید، نتونی بگذری از من
هنوزم با تو خوش‌بختم، توو اوج عشق و دل کندن...

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱| ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ| توسط مادموازل باران پایئزی| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - قالب وبلاگ