دلم کمی کودکی می خواهد ...


دلم کمی کودکی می خواهد،کمی بچگی،بی تکلیفی،بی نگرانی برای فردا...دلم کمی خنده می خواهد، نه لبخند،خنده ای بی پروا همچون پرواز بادبادک در باد،قهقه های ناب کودکانه...دلم مشق شب می خواهد با خمیازه های پی در پی، با یک پاک کن از اونهایی که می گفتن حتی خودکارم پاک می کنن و من بی صبرانه منتظر نوشتن با خودکار...
دلم بک تکه گچ می خواهد از پای تخته سیاه...دلم می خواهد بدوم و بدوم وبدوم تا همپای بادشوم به همه جا سرک بکشم،حتی کوچکترین روزنه ی وجود آدمها...
دلم کمی آرامش ,کمی...دلم کمی فریاد می خواهد...دلم کمی فردا می خواهد...
اندکی فقط.اندکی کودکی میخواهم....

 

/ 7 نظر / 180 بازدید
آسمون

دل من هم کمی که هیچ خیلی فردا می خواهد[لبخند] دلم می خواهد بلیطی بخرم سوار اتوبوسی بشوم و از این روزها سفر کنم و یک جایی در آینده هرجا که خواستم پیاده شوم...

شیما

گاهی وقت ها دلم میخواهد آواز بخوانم سوت بزنم لی لی کنم بپرم تا دستم به یک توت قرمز برسد توی کوچه بازی کنم دوچرخه سوار شوم و به جای باز کردن ِ در با کلید، سنگ بزنم به شیشه حیف! نمیشود کودک درونم خسته شده از خانومی!

اسماعیل

بر ما گذشت نیک و بد ، اما تو روزگار ! فکری به حال خویش کن این روزگار نیست.

اسماعیل

وقتے پــــس از مدتــــ هآ بے خبرے بے آنکھ سرآغے از این دل آوآرھ بگیرے میگویے : دلم برایت تنگــــ است .. یا مرا بھ بازے گرفتھ اے یآ معنے وآژه هایت رآ خوب نمیدآنی

اسماعیل

مگر میشود با سنگ انداختن های پیاپی در آب ، ماه را از آب گرفت ?!!

عماد

سلام باز هم ما به وبلاگ شما سر زديم شك نكن ...[نیشخند]

نیما

بسیار زیبا بود